شمارهٔ ۵۰ - داغ جدایی
ساقیا امشب کجایی
ساقیا امشب کجایی
تا ز خود یابم رهایی
بی تو از داغ جدایی
سوختم آتش گرفتم
تا گذشتی دامن افشان
دورم از دل، سیرم از جان
وز غمت چون شمع لرزان
سوختم، آتش گرفتم
من سراپا اشک و آهم
شعله بارد، از نگاهم
شمع طرب بودی مرا، امشب چرا، از دیده نهانی؟
رفتی و از سودای تو، دارد دلم، داغی که ندانی
داشتم آسودگی در کوی تو
سوختم چون شمع و گل، بی روی تو
از خاطرم ای شادی محفل، نرفتی
از چشم تر رفتی، ولی از دل نرفتی
از چشم تر رفتی، ولی از دل نرفتی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.