شمارهٔ ۳۸ - نوای نی
چنانم بانگ نی آتش بر جان زد
چنانم بانگ نی آتش بر جان زد
که گویی کس آتش بر نیستان زد
مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود
نوای نی امشب بر آن دامان زد
نی محزون داغ مرا، تازه تر از لاله کند
ز جدایی ها، چو شکایت کند و ناله کند
که به جانش آتش، هجر یاران زد
به کجایی ای گل من؟
که همچو نی بنالد ز غمت دل من
جز ناله دل نبود
در عشقت حاصل من
گذری، به سرم، نظری بر چشم ترم
کز غم تو قلب رهی خون شد و از دیده برون شد
نوای نی گوید:
کز عشقت چون شد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.