شمارهٔ ۲۱ - صبح شادی (داغ جدایی)
بیا بیا که صبح شادی گذرد
بیا بیا که صبح شادی گذرد
به نامرادی گذرد
بیا بیا جانا، که جان سپردم
به خاک من بگذر، که بی تو مردم
ساقی به کجایی؟ کز داغ جدایی
چون لاله و گل خونین جگرم
وز باد صبا سرگشته ترم
ریزد شب هجران، چون شبنم لرزان
خونابه دل، از چشم ترم
وز باد صبا سرگشته ترم
بیا بیا جانا، که جان سپردم
به خاک من بگذر، که بی تو مردم
به پریشان گیسویت
که همه شب بی رویت
به گردون می رسد آهم
خدا داند و من
به پیامی، یادم کن
به نگاهی شادم کن
که از عالم تو را خواهم
خدا داند و من
همه شب در انتظارم
به رهت ستاره بارم
که شبی به سویم آیی
ز دلم گره گشایی
بیا بیا جانا که جان سپردم
به خاک من بگذر، که بی تو مردم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.