راز سخن

شمارهٔ ۱۸ - آذربایجان

آرزوی ما تویی تو

آرزوی ما تویی تو
قبلهٔ دل‌ها تویی تو
جان بی‌تو آرامی ندارد
کآرامِ جانِ ما تویی تو
عاشقم ای مه به رویت
سرخوشم ای گل به بویت
مجنون‌تر از مجنون منم من
زیباتر از لیلی تویی تو
می ده به یاران کهن
ای ماه من
می ده که عمر دشمنان طی شد
دور نشاط و نوبتِ می شد
شب سحر شد
مهر از افق جلوه‌گر شد
آه دل درویشان
سوزنده چون آذر شد
مطرب به شهناز، شوری عیان کن، آهنگ آذربایجان کن
بر خاک تبریز، اشکی فرو ریز، از فتنهٔ گردون فغان کن
برگو که عشقت آذر به جان‌ها زد
وین شعله آتش بر خانمان‌ها زد
منزلگه شیران تویی
جان و سر ایران تویی
فرخنده باد ایام تو
کز نام تو
آشفته خاطر دشمن دون شد
می در گلوی مدعی خون شد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.