راز سخن

آتش گل

چو من ز سوز غمت جان کس نمی‌سوزد

چو من ز سوز غمت جان کس نمی‌سوزد
که عشق خرمن اهل هوس نمی‌سوزد
در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست
عجب که سینه ز سوز نفس نمی‌سوزد
ز داغ و درد جدایی کجا خبر داری؟
تو را که دل به فغان جرس نمی‌سوزد
ز بس که داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هیچکس نمی‌سوزد
به جز من و تو که در پای دوست سوخته‌ایم
رهی ز آتش گل؛ خار و خس نمی‌سوزد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.