راز سخن

قطعهٔ ۲ - نابینا و ستمگر

فقیر کوری با گیتی‌آفرین می‌گفت

فقیر کوری با گیتی‌آفرین می‌گفت
که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم
به نعمتی که مرا داده‌ای هزاران شکر
که من نه درخور لطف و عطای چندینم
خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت
که تا جواب نگویی ز پای ننشینم
من ار سپاس جهان‌آفرین کنم نه شگفت
که تیزبین و قوی‌پنجه‌تر ز شاهینم
ولی تو کوری و ناتندرست و حاجتمند
نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی؟
به حیرت اندر از کار چون تو مسکینم
بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی؟
که روی چون تو فرومایه‌ای نمی‌بینم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.