راز سخن

گریزان

چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟

چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟
چو طاقت از دل بی‌تاب من گریزانی ؟
ز دیده‌ای که بود پاک‌تر ز شبنم صبح
چرا چو اشک من ای سیم‌تن گریزانی ؟
درون پیرهنت گر نهان کنیم چه سود ؟
نسیم صبحی و از پیرهن گریزانی
چو آب چشمه دلی پاک و نرم‌خو دارم
نه آتشم که ز آغوش من گریزانی
رهی نمی‌رمد آهوی وحشی از صیاد
بدین صفت که تو از خویشتن گریزانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.