راز سخن

از خود رمیده

چو گل ز دست تو جیب دریده‌ای دارم

چو گل ز دست تو جیب دریده‌ای دارم
چو لاله دامن در خون کشیده‌ای دارم
به حفظ جان بلا دیده سعی من بی‌جاست
که پاس خرمن آفت رسیده‌ای دارم
ز سردمهری آن گل چو برگ‌های خزان
رخ شکسته و رنگ پریده‌ای دارم
نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا؟
که همچو لاله دل داغ‌دیده‌ای دارم
مرا ز مردم نااهل چشم مردمی است
امید میوه ز شاخ بریده‌ای دارم
کجاست عشق جگرسوز اضطراب‌انگیز؟
که من به سینه دل آرمیده‌ای دارم
صفا و گرمی جانم از آن بود که چو شمع
شرار آهی و خوناب دیده‌ای دارم
مرا چگونه بود تاب آشنایی خلق؟
که چون رهی دل از خود رمیده‌ای دارم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.