راز سخن

شمارهٔ ۳۱۱

تو نامهربان مه همانی که بودی

تو نامهربان مه همانی که بودی
همان ماه نامهربانی که بودی
مرا آزمودی همه عمر و اکنون
همان در پی امتحانی که بودی
بر آن بودی اول که از در برانی
چو می بینمت بر همانی که بودی
دلم سوختی کاستی جان و بازم
مراد دل و کام جانی که بودی
به تو از وفا من چنانم که بودم
به من از جفا تو چنانی که بودی
همین از تو من تلخکامم وگرنه
تو آن شوخ شیرین زبانی که بودی
رفیق از غم آن جفا جو همانا
شکسته دل و ناتوانی که بودی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.