راز سخن

شمارهٔ ۲۷۷

آمد ز خانه بیرون در دست جام باده

آمد ز خانه بیرون در دست جام باده
طرف کله شکسته بند قبا گشاده
مستانه آن خرامان وز هر طرف براهش
مستی ز دست رفته رندی ز پا فتاده
جان دادمش چو دیدم او را نباشد آری
عاشق کسی که دیده جانان و جان نداده
چون حسن آن پریوش چون عشق من بلاکش
هر لحظه گردد افزون هر دم شود زیاده
زان غمزه آن چه دیدم مرغ دلم ندیده
گنجشک بال بسته از باز پر گشاده
سودای سرو و گل را بردند از سر من
رعناقدان نوخط زیبارخان ساده
کرده رفیق فارغ دل از پری وجودم
آن لعبت پری رو آن ماه حور زاده

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.