راز سخن

شمارهٔ ۲۱۷

زار از سر کوی یار رفتیم

زار از سر کوی یار رفتیم
رفتیم و به حال زار رفتیم
آن بلبل بی خودیم کز باغ
ناآمده نوبهار رفتیم
با شوق پر آمدیم لیکن
با حسرت بی شمار رفتیم
ماندیم به کنج هجر چندان
کز خاطر روزگار رفتیم
بی تاب تر آمدیم ز اول
هر بار ز کوی یار رفتیم
تا غیر رود رفیق از آن کو
با هم روزی سه چار رفتیم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.