شمارهٔ ۱۲۸
شاه من با خیل خوبان چون ز راهی بگذرد
شاه من با خیل خوبان چون ز راهی بگذرد
راست پنداری که شاهی با سپاهی بگذرد
چون ز پیشم بگذرد سوزد ز سر تا پا مرا
همچو آن برقی که از پیش گیاهی بگذرد
چون نباشد عمر من کوته که از هجران به من
بی تو هر شب سالی و هر روز ماهی بگذرد
آنکه بی یادش دمی نگذشت بر من کاشکی
یاد من بر خاطر او گاهگاهی بگذرد
گرچه کار چشم شوخش بی گنه عاشق کشی است
چشم دارم کز گناه بی گناهی بگذرد
ما گدایان از کجا و بزم تو، بس جای ما
بر سر راهی کز آنجا چون تو شاهی بگذرد
آنکه سوزد جان خلق از آتش خویش رفیق
آه اگر ناگاه سویش برق آهی بگذرد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.