و هُوَ ناصر بن خسرو بن حارث بن عیسی بن حسن بن محمد بن موسی بن محمد بن علی بن موسی الرضاؑ. جامع جمیع علوم بوده و شیخ ابوالحسن خرقانی را ملاقات نموده. خود در رسالهای که در بیان حالاتش نگاشته، میگوید که در سن نُه سالگی قرآن مجید و احادیث بسیار حفظ نمودم و پنج سال لغت و صرف و نحو و عروض و قافیه را سنجیدم و بعد از آن مدت سه سال تّتبع نجوم و هیئت و رمل و اقلیدس و مجسطی کردم. از هفده سالگی تا پانزده سال دیگر متوجه علوم فقه و تفسیر و اخبار و ناسخ و منسوخ بودم.قریب به هفتصد تفسیر مطالعه کردم و در سن سی و دو سالگی تورات و انجیل و زبور را به فضلای این مذهب آموختم و شش سال به تهذیب باطن و سایر علوم باطنی پرداختم در چهل و چهار سالگی صاحب تسخیرات و طلسمات و نیرنجات و علوم غریبه شدم. غرض، حکیم مزبور مدتها صدارت نیز کرد و به خواهش ملک ملاحده تفسیری بر قرآن مجید نوشت و بنا به رخصت شرع و حفظ نفس به وفق مشرب ایشان تأویل آیات نمودو نسخهٔ آن منتشر شد و علماء و فقهای عهد حکیم را به کفر و زندقه و الحاد نسبت دادند. بعد از اینکه به هزار مشقت از چنگ ملک ملاحده خلاص یافت به هرجا رسید دید که او را تکفیر مینمایند. خود گوید در نیشابور با برادر خود ابوسعید خواستم مرمت موزهٔ خود کنم. به دکّان موزه دوزی برآمدم. ناگاه در آخر بازار غوغایی برخاست. موزه دوزهم رفته چون باز آمد پارهای گوشت بر سر درفش خود کرده بود از وی سؤال کردم. گفت یکی از شاگردان ناصرخسرو به این شهر آمده بود و اشعار ناصر میخواند به جهت ثواب او را کشتند من نیز به این سبب قدری گوشت او را بر سر درفش کرده، آوردم. حکیم گفت موزه به من ده که در شهری که شعر ناصر خسرو بخوانند و نامش مذکور شود، من نخواهم ماند. در حال از خوف از نیشابور برآمدم. به هر صورت حکیم زحمت بسیار کشید. بیست و پنج سال در غار بدخشان به ریاضت و عزلت گذرانید. گویند به مرتبهای رسید که در سی شبانه روز یک مرتبه طعام میخورد. العهدة علی الرّاوی. از حکماء با شیخ رئیس موأخات داشت و با بونصر فارابی لوای مباحثه افراشت. صد و چهل سال عمر یافت و در سنهٔ ۴۳۴ به عالم باقی شتافت. بعضی از اشعارش این است:
به چشم نهان بین نهانِ جهان راکه چشم عیان بین نبیند نهان را
سوی این جهان آن جهان نردبان استبه سر برشدن باید این نردبان را
گویند عقابی به در شهری برخاستپر را ز پی طعمه به پرواز بیاراست
ناگه زکمین گاه یکی سخت کمانیتیری ز قضا و قدر افکند بدو راست
در آهن و در چوب نگه کرد به صد فکرکز آهن و از چوب مرا مرگ چرا خاست
چون نیک نظر کرد پر خویش برو دیدگفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست
بالای هفت طاق مقرنس دو گوهرندکز کاینات و هرچه دروهست برترند
از نور تا به ظلمت و از اوج تا حضیضاز باختر به خاور و از بحر تا برند
هستند ونیستند و نهانندو آشکارهم بی تو اند و با تو به یک خانه اندرند
بی دانشان اگرچه نکوهش کنندشانآخر مدبران سپهر مدورند
گویی مرا که جوهر دیوان ز آتش استدیوان این زمان همه ازگل مخمرند
جز آدمی نزاد ز آدم در این جهاناینها ز آدماند چرا جملگی خرند
دعوی کنند آنکه براهیم زادهایمچون نیک بنگری همه شاگرد آزرند
در بزم گاه مالک شاخ زبانهانداین ابلهان که در طلب حوض کوثرند
خویشی کجا بود که در اینجا برادراناز بهر لقمهای همه خصم برادرند
این سنیان که سیرتشان بغض حیدر استحقا که دشمنان ابوبکر و عمرند
وانان که هستشان به ابوبکر دوستیچون دوستند چون همگی خصم حیدرند
گر عاقلی ز هر دو جماعت سخن مگویبگذارشان به همه که نه الفخ نه قنبرند
هان تا از آن گروه نباشی که در جهانچون گاو میخورند و چو گرگان همی درند
اگر ملازم خاک در کسی باشیچو آستانه ندیم خسیت باید بود
ز بهر نعمت دنیا که خاک بر سر اوبدین امید که گفتم بسیت باید بود
هزار سال تنعم کنی بدان نرسدکه یک زمان به مراد کسیت باید بود
جز راست مگوی گاه و بیگاهتا حاجت نایدت به سوگند
هر آن چیزی که موجود است در آفاق هستی رادر انفس مثل آن بنهاده ایزد سر به سر برخوان
چوزین عالم برون رفتی شود همراه تو جملهمحلهای بدونیکت در آن عالم چو فرزندان
همه اندیشههای بد ترا دیوند در دوزخهمه تدبیرهای خوش، ترا حورند با رضوان
عدم خوابست و بیداری به نزدعاقلان هستیارم دان خاطردانا و دوزخ سینهٔ نادان