و هُوَ شیخ الحکیم العارف الکامل ابوالمجد مجدود بن آدم الغزنوی. از اعاظم محققین و افاخم مدققین است. عم زادهٔ رضی الدین لالای غزنوی است و مرید شیخ ابویوسف یعقوب همدانی. ظهورش در زمان سلاطین غزنویّه و مدتها مداح سلطان ابراهیم غزنوی بوده. سبب انتباهش در کتب، مسطور و در افواه مذکور. وی را بین الحکما و العرفا پایهٔ اعلی و کمالش از کلامش پیداست. بهرام شاه غزنوی خواست که همشیرهٔ خود را به وی دهد،ابا فرمود و قبول ننمود. مولوی معنوی در شأن او گفته:
ترک جوشی کردهام من نیم خاماز حکیمِ غزنوی بشنو تمام
٭٭٭
عطار، روح بود و سنائی دو چشم اوما از پی سنائی و عطار آمدیم
همهٔ فضلا و حکما وی را ستوده و به وی اظهار وثوق نموده. الحق سخنانش بی نظیر و بیانش دلپذیر. قطعِ نظر از مراتب فضل و کمال و معرفت در فن شعر استاد است. او را کتابی است معروف و معلوم و به حدیقة الحقایق موسوم. الحق حقیقة الحقایق و حدیقة الحدایق است و به هرچه دروصفش گویند لایق. آن را قرب سالی منظوم فرموده و در سنهٔ ۵۲۵ اختتام نموده، بعضی در آن نسخه طعن کردند. حکیم نسختی از آن به بغداد نزد برهان الدین ابوالحسن علی المعروف به بریان فرستاده. علما فتوی نوشتند که در وی مجال طعن نیست. سلطان آن جماعت را تأدیب بلیغ کرده، حکیم را سوای حدیقه، مثنوی زاد السالکین و طریق التحقیق و سیرالعباد الی المعاد و عقل نامه بر وزن حدیقه میباشد. وفات وی درسنهٔ پانصد و چهل و پنج در غزنین واقع شد و این ابیات از آن جناب است:
مکندرجسموجان منزل که این دونست و آن والاقدم زین هردو بیرون نه نه اینجا باش و نه آنجا
به هرچ ازراه دورافتی چه کفرآن حرف چه ایمانبههرچازدوستوامانیچهزشتآننقشوچه زیبا
گواهِ رهرو آن باشدکه سردش یابی ازدوزخنشانِ عاشق آن باشد که خشکش بینی ازدریا
سخن گرراه دین گویی چه سریانی چه عبرانیمکان کزبهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشدکه هم زاول درآشامیهمه دریایِ هستی را بدان حرف نهنگ آسا
عروسِ حضرتِ قرآن نقاب آنگه براندازدکه دارالملکِ ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود که ازقرآن نصیبت نیست جزحرفیکه از خورشید جزگرمی نبیند چشم نابینا
بمیرای دوست پیش از مرگ، اگرعمرِابدخواهیکهادریسازچنین مردن بهشتی گشته پیش از ما
چه ماندی بهر مرداری چوزاغان اندرین پستیقفس بشکن چوطاووسان یکی برپربرین بالا
مگو مغرورغافل را برای امن اونکتهمده محرورِ جاهل را زبهر طبع اوخرما
تو پنداری که بربازیست این ایوان چون مینوتو پنداری که برهرزه است این میدان چون مینا
نه حرف ازبهر آن آمدکه سوزی زهرهٔ زهرهنه حرف از بهرآن آمدکه دوزی چادرزهرا
چوعلم آموختی از حرص اینک ترس کاندرشبچودزدی با چراغ آیدگزیدهتر برد کالا
چوعلمتهستخدمتکنچوبیعلمانکهزشتآیدگرفته چینیان احرام و مکی خفته در بطحی
چوتنجانرامزین کن به علم و دین که زشت آیددرون سوشاه عریان وبرون سو کوشک پردیبا
ز طاعت جامهای برساز بهر آن جهان ورنهچومرگ این جامه بستاندتوعریان مانی و رسوا
ترایزدان همی گوید که دردنیا مخور بادهتراترسا همی گوید که در صفرا مخورحلوا
ز بهر دین بنگذاری حرام از حرمت یزدانولیک از بهرِ تن مانی حلال از گفتهٔ ترسا
مراباری بحمداللّه ز راه حکمت و همتبه سوی خطِّ وحدت بردعقل از خطّهٔ اشیا
نخواهم لاجرم نعمت نه دردنیا نه در جنتهمی گویم به هرساعت چه در سَرّا چه در ضَرّا
که یارب مر سنائی را سنائی ده تو در حکمتچنان کز وی به رشک آید روانِ بوعلی سینا
مگردانعمرمن چون گل که در طفلی شوم کشتهمگردانحرصِمن چون مل که درپیری شوم برنا
به حرص ارشربتی خوردم مگیرازمن که بدکردمبیابان بود و تابستان و آب سردو استسقا
به هرچ ازاولیا گفتند اُرْزُقْنی وَوَفِّقْنِیبه هرچ از انبیا گفتند آمَنّا و صَدَّقْنَا
طلب ای عاشقانِ خوش رفتارطرب ای شاهدان شیرین کار
تا کی از خانه، هان ره صحراتا کی از کعبه هین درِ خمار
زین سپس دست ما و دامن دوستبعد ازین گوش ما و حلقهٔ یار
در جهان شاهدی و ما فارغدر قدح جرعهای و ما هشیار
رخت بردار زین سرای که هستبام سوراخ و ابر طوفان بار
چون ترا از تو پاک بستاننددولت آن دولت است و کار آن کار
با چنین چارپای بند بودسوی هفت آسمان شدن دشوار
آفرینش نثار فرق تو اندبرمچین چون خسان ز راه نثار
راهِ توحید را به عقل مپویدیدهٔ روح را به خار مخار
به خدای ار کسی تواند بودبی خدای از خدای برخوردار
چه روی با کلاه برمنبرچه روی با زکام در بازار
ترا مزاجی مگرد در سقلابخشک مغزی مپوی در تاتار
خود کلاه و سرت حجاب تو اندتو میفزای بر کله دستار
کله آن گه نهی که در فتدتریگ در موزه کیک در شلوار
ره رها کردهای از آنی گمعز ندانستهای از آنی خوار
پاک شو بر فلک چو ابراهیمگشته از عقل و جان و تن بیزار
نشود دل چو تیر تا نشویبی زبان چون دهانهٔ سوفار
تا ز اول خمش نشد مریمدر نیامد مسیح در گفتار
نه فقیری چو دین و دنیا گشتمر ترا پای مرد و دست افزار
نه فقیهی چو حرص و نخوت کردمر ترا فرع جوی و اصل گذار
عالمت غافل است و تو غافلخفته را خفته کی کند بیدار
غول باشد نه عالم آنکه ازوبشنوی گفت و نشنوی کردار
کلبهای کاندرو نخواهی ماندسال عمرت چه ده چه صد چه هزار
دعویِ دل مکن که جز غم حقنبود در حریمِ دل دیار
دِه بود آن نه دل که اندر ویگاو و خر گنجد و ضیاع و عقار
کی درآید فرشته تا نکنیسگ ز در دور وصورت از دیوار
پرده بردار تا فرود آرندهودجِ کبریا به صفّهٔ بار
گرچه از مال وگندمت نه به وجههم خزینه پراست و هم انبار
پس تفاخر مکن که اندر حشرگندمت کژدم است و مالت مار
نه بدان لعنت است بر ابلیسکه نداند همی یمین و یسار
بل بدان لعنت است کاندر دینعلم داند به علم نکند کار
علم کز تو تور ا بنستاندجهل زان علم بِه بود بسیار
همچو نمرود قصد چرخ مکنبا دو تا کرکس و دو تا مردار
کز دو بال سریش کرده نشدهیچ طیار جعفر طیار
هرکه از چوب مرکبی سازدمرکب آسوده دان و مانده سوار
کی توان گفت حال عشق به عقلکی توان سفت سنگ خاره به خار
نکند عشق نفس زنده قبولنکند باز موش مرده شکار
سایق و قاید صراط اللّهبه ز قرآن مدان و بِه ز اخبار
جز به دست و دل محمدؐنیستحل و عقد خزاین اسرار
گرد دنیا مگرد و حکمت جویزانکه این اندکست و آن بسیار
افسری کان نه دین نهد بر سرخواهاش افسر شمار و خواه افسار
هرچه نز روی دین خری و خوریدر شمارت کشند روز شمار
بره و مرغ را از آن ره کشکه به انسان رسند در مقدار
جز بدین ظلم باشد ار بکشدبی نمازی مسبحی را زار
در بن چاه بین سرِ سرهنگبر سر دار بین تن سردار
تا نه بس روزگار خواهی دیدهم سپه مرده هم سپهسالار
در طریقت خود این دو باید ورداول الحمد و آخر استغفار
گر سنائی ز یارِ بی همتاگلهای کرد زو شگفت مدار
آب را بین که چون همی نالدهر دم از همنشین ناهموار
ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبارای خداوندان قال الاعتذار الاعتذار
پیش ازین کاین جان عذرآور فروماند زنطقپیش ازین کاین چشمِ عبرت بین فروماندزکار
پند گیرید ای سیاهیتان گرفته جای پندعذرآرید ای سپیدیتان دمیده بر عذار
ننگ ناید مر شما را زین سگان پر فساددل نگیرد مر شما را زین خرانِ بی فسار
باش تا از صدمهٔ صور سرافیلی شودصورتِ خوبت نهان و سیرت زشت آشکار
در تو حیوانی و روحانی و شیطانی در استدر شمار هرکه باشی آن شوی روز شمار
تا به جان این جهانی زنده چون دیو و ستورگرچه پیری همچودنیا خویش را کودک شمار
چند ازین رنگ و عبارت راه باید رفت راهچندازین رمز و اشارت کار باید کرد کار
گر مخالف خواهی ای مهدی درآ از آسمانور مؤالف خواهی ای دجال یک ره سر بر آر
عقل جزوی کی تواند گشت بر قرآن محیطعنکبوتی کی تواند کرد سیمرغی شکار
کی شود ملک توعالم تا تو باشی ملک اوکی بوداهل نثارآن کس که برچیند نثار
پرده دار عشق دان اسم ملامت بر فقیرپاسبانِ در شناس آن آب تلخ اندربحار
نیست عشق لاابالی را در آن دل هیچ جایکو هنوز اندرصفاتِ خویش مانده است استوار
دیرشد تا هیچ کس را از عزیزان نامده استبی زوال ملک صورت ملک معنی در کنار
صدهزاران کیسهٔ سوداییان در کوی عشقاز پی این کیمیا خالی شد از زر عیار
ای بسا غبنا که اندر حشر خواهد بود از آنکهست ناقد بس بصیر و نقدها بس کم عیار
باش تا کل یابی آنها را که امروزند جزوباش تا گل بینی آنها را که امروزند خار
گرچه پیوسته است بس دور است جان از کالبدگرچهنزدیکاستبس دوراست گوش ازگوشوار
حرصوشهوتازتوبیداروتوخوش خفته مخسبچون پلنگی بریمین داری و موشی دریسار
مال داری لیک روی است و ریا اندر بنهکشت کردی لیک خوک است و ملخ در کشتزار
خشم و شهوت مار و طاووسند در ترکیبِ تونفس را این پایمرد و دیو را آن دستیار
کی توانستی برون آورد آدم را ز خلدگر نبودی راهبر ابلیس را طاووس و مار
بس که شنیدی صفت روم و چینخیز و بیا ملک سنائی ببین
تا همه دل بینی بی حرص و بخلتا همه جان بینی بی کبر و کین
پای نه و چرخ به زیر قدمدست نه و ملک به زیر نگین
زر نه و کان ملکی زیردستخر نه و اسب فلکی زیر زین
رسته ز ترکیب زمان و مکانجسته ز ترتیب و شهور و سنین
بوده چو یوسف به چَهٔ و رفته بازتا فلک از جذبهٔ حبل المتین
زیر قدم کرده ز اقلیم تنگتا به نهانخانهٔ عین الیقین
کرده قناعت همه گنج سپهردر صدف گوهر روحش دفین
روح امین داده به دستش از آنکداده به مریم ز ره آستین
حکمت و خرسندی دینش بسی استتا چه کند ملک مکان و مکین
گاه ولی گوید هست او چنانگاه عدو گوید هست او چنین
او ز همه فارغ و آزاد و خوشچون گل وچون سوسن وچون یاسمین
خشم بر اعداش نبوده است هیچچشم بر ابروش ندیده است چین
برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزنرخ چو عیاران میارا، جان چو نامردان مکن
یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیریا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فکن
هرچه یابی جز هوا آن دین بود در جان نگارهرچه بینی جز خدا آن بت بود در هم شکن
چون دو عالم زیرپایت قطع شد پایی بکوبچون دو کون اندردودستت جمع شددستی بزن
هر خسی از رنگ و گفتاری به این ره کی رسددرد باید صبر سوز و مرد باید گام زن
قرنها باید که تا یک کودکی از لطف طبععالِمی گویا شود یا فاضلی صاحب سخن
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتابلعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
ماهها باید که تا یک مشت پشم از پشت میشصوفیای را خرقه گردد یا حماری را رسن
هفتهها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و گلشاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن
ساعتی بسیار میباید کشیدن انتظارتا که در جوف صدف باران شود دُرّ عدن
صدق و اخلاص و درستی باید و عمر درازتا قرین حق شود صاحبقرانی در قرن
روی بنمایند شاهانِ شریعت مر تراچون عروسان طبیعت رخت بندند از بدن
این جهان و آن جهانت را به دم اندر کشدچون نهنگِ بحر دین ناگاه بگشاید دهن
با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راستیا رضایِ دوست باید یا رضایِ خویشتن
سوی آن حضرت نپوید هیچ دل با آرزوبا چنین گلرخ نخسبد هیچ کس با پیرهن
بمیر ای حکیم از چنین زندگانیکزین زندگانی چو مردی بمانی
ازین مرگ صورت نگر تا نترسیازین زندگی ترس کاینک درآیی
تو رویِ نشاطِ دل آنگاه بینیکه از مرگ رویت شود زعفرانی
بدان عالم پاک مرگت رساندکه مرگست دروازهٔ آن جهانی
اگر مرگ خود هیچ لذت نداردنه کس را خلاصی دهد جاودانی
اگر قلتبان نیست از قلتبانانوگر قلتبانست و از قلتبانی
ز سبع السماوات تا بر نپرّیندانی تو تفسیر سبع المثانی
نه جان است این کت همی جان نمایدمنه نام جان بر بخار و دخانی
به پیشِ همایِ اجل کش چو مردانبه عیّاری این خانهٔ استخوانی
کزین مرگ صورت همی رسته گردداسیر از عوان و امیر از عوانی
به یک روزه رنجِ گدایی نیرزدهمه گنجِ محمود زاولستانی
به بام جهان برشوی چون سناییگرت هم سنایی کند نردبانی
دلا تا کی درین زندان غربت این و آن بینییکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی
زحرص وشهوت و کینه ببر تازین سپس خودرااگر دیوی ملک یابی وگر گرگی شبان بینی
مر این مهمان عرشی را گرامی دار تا روزیکزین گنبد برون پَرّی مر او را میزبان بینی
اگر با درد او روزی شهیدِ عشق او گردیهماز گبران یکی باشی چو خود را در میان بینی
بدین روز و زرِ دنیا چو بی عقلان مشو غرهکه این آن نوبهاری نیست کش بی مهرگان بینی
اگر عرشی به فرش آیی وگرماهی به چاه افتیاگربحری تهی گردی و گر باغی خزان بینی
چه باید نازش و نالش به اقبالی و ادباریکه تا برهم زنی دیده نه این یابی نه آن بینی
بهشت و دوزخت با تست در باطن نگر تا توسقرها در جگریابی جنانها در جنان بینی
مسلمانان مسلمانان مسلمانی مسلمانیوزین آیین بی دینان پشیمانی پشیمانی
شگفت آید مرا بر دل ازین زندان سلطانیکه در زندان سلطانی منم سلطان زندانی
بمیرید از چنین جانی کزو کفر و هوا زایدازیرا در چنین جانها فرو ناید مسلمانی
مسازید از برای نام و دام و کام چون مردمجمال نفس آدم را نقاب نفس شیطانی