راز سخن

شمارهٔ ۳۷۵ - استقبال از همام تبریزی

منم و بادیهٔ عشق و دل آگاهی

منم و بادیهٔ عشق و دل آگاهی
کس به جایی نرسد جز به چنین همراهی
بیش در خرمنم آتش مزن ای ماه و بترس
که برآید ز منِ سوخته خرمن آهی
سال‌ها شد که به سودای همین بیمارم
که شوی رنجه به پرسیدن من گه گاهی
ای مه نو به جمالت که بدین خرسندم
که ببینم به شبی روی تو در هر ماهی
گر بخواهد لب تو دل ز خیالی و تو نیز
بر همین باش که به زاین نبود دلخواهی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.