شمارهٔ ۱۹۵
ز بس کز گریه چشم من به خونِ ناب میسازد
ز بس کز گریه چشم من به خونِ ناب میسازد
مرا در پیش مردم دم به دم بیآب میسازد
مگر دارد کمینی بر دل بیدار من چشمت
که هر ساعت به نازی خویش را در خواب میسازد
سبب رنج و غمت شد راحت و عیش مرا، بنگر
که چون بیخانمانی را خدا اسباب میسازد
صبا چون با سر زلف تو دستآویز میگردد
ز غم جمعی پریشانحال را در تاب میسازد
خیالی را که میسوزد از آن لب وعدهٔ بوسی
که بیمار تب هجر تو را عنّاب میسازد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.