راز سخن

شمارهٔ ۱۴۲

تا ز خاک قَدَمَت باد خبر می‌آرد

تا ز خاک قَدَمَت باد خبر می‌آرد
سرمه را دیده کجا پیش نظر می‌آرد
باد صدبار سر زلف تو را جانب رخ
می‌برد تا که شبی را به سحر می‌آرد
هر معمّا که به صد خون جگر گفت دلم
اشک می‌آید و چون آب به در می‌آرد
پا منه بر سرِ آن رهگذر ای دل گستاخ
سروِ ما را چو از این راه گذر می‌آرد
هر شبی اشک خیالی ز ره دریا بار
پیش کش نزد خیال تو گهر می‌آرد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.