راز سخن

شمارهٔ ۷۹

ناگشته شبی چو طره هم زانویش

ناگشته شبی چو طره هم زانویش
در پای فتاد کارم از گیسویش
دل در سر او رفت و من سوخته دل
خوردم جگر سوخته از پهلویش

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.