شمارهٔ ۲۵۷
ای پسر دامن اهل قدم از دست مده
ای پسر دامن اهل قدم از دست مده
ورت از دست برآید کرم از دست مده
چون کسی نیست که با او نفسی بتوان بود
برو و همدم خود باش و دم از دست مده
در فنا محو شو و گنج بقا حاصل کن
بگذر از ملک وجود و عدم از دست مده
شادی وصل اگرت دست نخواهد دادن
هجر را باش و سر کوی غم از دست مده
اگر از توبه و سالوس ندامت داری
با ندیمان بسر آر و ندم از دست مده
خرقه از پیر مغان گیر و گرت دست دهد
کنج بتخانه و روی صنم از دست مده
چون یقینی که همه ملکت جم بر بادست
پشت پائی بزن و جام جم از دست مده
یار اگر طالب درد تو بود درمان چیست
از دوا روی بتاب و الم از دست مده
گرچه آن خسرو خوبان ندهد داد کسی
خاک بر سر کن و پای علم از دست مده
وگر از پای فتادی و نشد کارت راست
آن سر زلف پر از پیچ و خم از دست مده
چون شدی معتکف کعبه قربت خواجو
در طواف آی و حریم حرم از دست مده
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.