راز سخن

شمارهٔ ۲۴۱

سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن

سخن عشق نشاید بر هر کس گفتن
مهر را گرچه محالست بگل بنهفتن
مشکل آنست که احوال گدا با سلطان
نتوان گفتن و با غیر نباید گفتن
ای خوشا وقت گل و لاله بهنگام صبوح
در کشیدن مل گلگون و چوگل بشکفتن
شرط فرّاشی در دیر مغان دانی چیست
ره رندان خرابات بمژگان رفتن
هیچکس نیست که با چشم تو نتواند گفت
که چنین مست بمحراب نشاید خفتن
کیست کز هندوی زلف تو نجوید دل من
دزد را گرچه زدانش نبود آشفتن
کار خواجو بهوای لب دُر پاشش نیست
جز بالماس زبان گوهر معنی سفتن

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.