راز سخن

شمارهٔ ۱۰۳

ای پرده سرایان که درین پرده سرائید

ای پرده سرایان که درین پرده سرائید
از پرده برون شد دلم آخر بسر آئید
یکدم بنشینید که آشوب جهانید
یکره بسرائید چو مرغ دو سرائید
شکر ز لب لعل شکر بار ببارید
عنبر ز سر زلف سمن سای بسائید
با من سخن از کعبه و بتخانه مگوئید
کز هر دو مرا مقصد و مقصود شمائید
خیزید و سر از عالم توحید بر آرید
وز پرده ی کثرت رخ وحدت بنمائید
تا صورت جان در تتق عشق ببینید
زنگ خرد از آینه ی دل بزدائید
تا خرقه بخون دل ساغر بنشوئید
رندان خرابات مغان را بنشائید
گر شاه سپهرید در این خانه که مائیم
از خانه برآید که همخانه ی مائید
گنجینه ی حسنید که در عقل نگنجید
یا چشمه ی جانید که در چشم نیائید
هم ساغر و هم باده و هم باده گسارید
هم نغمه و هم پرده و هم پرده سرائید
هرگز نشوید از دل خواجو نفسی دور
وین طرفه که معلوم ندارد که کجائید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.