شمارهٔ ۲۲۸
صید شیران می کند آهوی رو به باز او
صید شیران می کند آهوی رو به باز او
راه بابل می زند هاروت افسون ساز او
هر شبی بنگر که بر مهتاب بازی می کند
هندوان زلف عنبر چنبر شب باز او
از چه روی ابروی زنگاری کمان او کمان
می کشد پیوسته بر ترکان تیرانداز او
گفتم از زلفش بپوشم ماجرای دل ولیک
چون نهان دارم ز دست غمزه ی غمّاز او
بیدلانرا احتمال ناز دلبر واجبست
وانک باشد نازنین تر بیش باشد ناز او
مطرب سازنده گو امشب دمی با ما بساز
ورنه چون دم بر کشم در دم بسوزم ساز او
بلبل خوش نغمه تا گل بر نیندازد نقاب
نشنود کس در جهان آوازه ی آواز او
فارغ البالست هر کس کو نشد عاشق ولیک
مرغ بیدل در هوا خوشتر بود پرواز او
حال خواجو از سرشک چشم خونبارش بپرس
کو روان چون آب می خواند دمادم راز او
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.