شمارهٔ ۸۵
مه چنین دلستان نمی افتد
مه چنین دلستان نمی افتد
سرو از اینسان روان نمی افتد
زان دهان نکته ئی نمی شنوم
که یقین در گمان نمی افتد
هیچ از او در میان نمی آید
که کمر در میان نمی افتد
عجب از پادشه که سایه ی او
بر سر پاسبان نمی افتد
نام دل در نشان نمی آید
تیر از او بر نشان نمی افتد
عشق سرّیست کافرینش را
چشم فکرت بر آن نمی افتد
کشتی ما چنان شکست کز او
تخته ئی بر کران نمی افتد
نرود یک نفس که از دل من
دود در آسمان نمی افتد
چشم من تا نمی فتد پر اشک
دیده پر ناردان نمی افتد
مرغ دل تا هوا گرفت و رمید
باز با آشیان نمی افتد
خامه چون شرح می دهم غم دل
کاتشش در زبان نمی افتد
گشت خواجو مریض و چشم طبیب
هیچ بر ناتوان نمی افتد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.