شمارهٔ ۲۳
بشکست دل تنگ من خسته کزین دست
بشکست دل تنگ من خسته کزین دست
مشاطه سر زلف پریشان تو بشکست
دارم ز میان تو تمنّای کناری
خود را چو کمر گرچه بزر بر تو توان بست
عمری و بافسوس ز دستت نتوان داد
عمر ارچه بافسوس برون می رود از دست
از دیده بیفتاده سر شکم که بشوخی
بر گوشه ی چشم آمد و بر جای تو بنشست
تا حاجب ابروت چه در گوش تو گوید
کارد همه سر سوی بنا گوش تو پیوست
ای دانه مشکین تو دام دل عشّاق
از دام سر زلف تو آسان نتوان جست
معذورم اگر نیستم از وصل تو آگاه
کانرا خبرست از تو کش از خود خبری هست
گویند که خواجو برو از عشق بپرهیز
پرهیز کجا چشم توان داشتن از مست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.