راز سخن

شمارهٔ ۱۸

حسن تو نهایت جمالست

حسن تو نهایت جمالست
لطف تو بغایت کمالست
با زلف تو هر که را سری هست
سر در قدم تو پایمالست
بی روی تو زندگی حرامست
وز دست تو جام می حلالست
باز آی که بی رخ تو ما را
از صحبت خویشتن ملالست
جانم که تذرو باغ عشقست
زین گونه شکسته پرّ و بالست
مرغ دل من هوا نگیرد
زانرو که چنین شکسته بالست
این نفحه ی روضه ی بهشتست
با نکهت گلشن وصالست
این خود چه شمامه ی شمیمست
وین خود چه شمایل شمالست
خواجو بلب تو آرزومند
چون تشنه به شربت زلالست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.