راز سخن

شمارهٔ ۳۳۲

بخوبی چو یار من نباشد یاری

بخوبی چو یار من نباشد یاری
نگاری مهوشی بتی عیاری
چو رویش کو لاله ئی چو قدش سروی
چو خالش کو مهره ئی چو زلفش ماری
شب زلفش بر قمر نهد زنجیری
خط سبزش گرد گل کشد پرگاری
شکار افکن آهویش خدنگ اندازی
سمن سا هندویش پریشان کاری
ز زلفش در هر سری بود سودائی
ز چشمش در هر طرف بود بیماری
اگر باری از غمم ندارد بر دل
دلم باری جز غمش ندارد باری
بدلداری کردنش نباشد میلی
ولی جز دل بردنش نباشد کاری
گر انکارم می کنند کو بیدینست
نباشد جز با بتان مرا اقراری
چو خواجو خواهم که جان بروفشانم
ولیکن جان را کجا بود مقداری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.