راز سخن

شمارهٔ ۳۱۵

برآمد ما هم از میدان سواره

برآمد ما هم از میدان سواره
ز عنبر طوق و از زر کرده یاره
گرفته از میان ما کناری
ولی ما غرقه ی خون بر کناره
شود در گردن جانم سلاسل
خیال زلف او شبهای تاره
برویم گر بخندد چرخ گوید
مگر در روز می بینم ستاره
چو در خاکم نهند از گوشه ی چشم
کنم در گوشه ی چشمش نظاره
تعالی الله چنان زیبانگاری
برش چون سیم و دل چون سنگ خاره
چو در طرف کمربند تو بینم
ز چشم من بیفتد لعل پاره
وضو سازم بآب چشم و هر دم
کنم بر خاک کویت استخاره
اگر عشقت بریزد خون خواجو
بجز بیچارگی با او چه چاره

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.