راز سخن

شمارهٔ ۲۶۴

ما بنظّاره ی رویت بجهان آمده ایم

ما بنظّاره ی رویت بجهان آمده ایم
وز عدم پی بپیت نعره زنان آمده ایم
چون دل گمشده را با تو نشان یافته ایم
از پی آن دل پر خون بنشان آمده ایم
گر برآریم فغان از غم دل معذوریم
کز فغان دل غمگین بفغان آمده ایم
زخم شمشیر ترا مرهم جان ساخته ایم
لیکن از درد دل خسته بجان آمده ایم
قامت از غم چو کمان کرده و دل راست چو تیر
در صف عشق تو با تیر و کمان آمده ایم
بی‌تو از دوزخ و فردوس چه جوئیم که ما
هم ازین ایمن و هم فارغ از آن آمده ایم
چون نداریم سکون بی نظر مغبچگان
ساکن کوی خرابات مغان آمده ایم
اگر آن جان جهان تیغ زند خواجو را
گو بزن زانک مبرّا ز جهان آمده ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.