شمارهٔ ۲۶۱
گر می کشندم ور می کشندم
گر می کشندم ور می کشندم
گردن نهادم چون پای بندم
گفتم ز قیدش یابم رهائی
لیکن چو آهو سر در کمندم
سرو بلندم وقتی درآید
کز در درآید بخت بلندم
بر چشم پر خون چون ابر گریم
بر دور گردون چون برق خندم
پند لبیبان کی کار بندم
زیرا که سودی نبود ز پندم
جور تو سهلست ار می پسندی
لیکن ز دشمن ناید پسندم
گر خون بر آنی کز من برانی
از زخم تیغت نبود گزندم
صورت نبندم مثل تو در چین
زیرا که مثلث صورت نبندم
گفتی که خواجو در درد میرد
آری چه درمان چون دردمندم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.