شمارهٔ ۲۰۸
طرّه بفشان و مرا بیش پریشان مگذار
طرّه بفشان و مرا بیش پریشان مگذار
پرده بگشای و مرا بستهٔ هجران مگذار
ماه را از شکنِ سنبلِ شبگون بنمای
لاله را این همه در سایهٔ ریحان مگذار
زلف مشکین که چنین بر قدمت دارد سر
بیش از اینش چو من خسته پریشان مگذار
هر که از مهر تو چون ذرّه شود سرگردان
دورش از روی چو خورشید درفشان مگذار
کام جانم ز نمکدان عقیقت شکریست
آخر این حسرتم اندر دل بریان مگذار
منِ سرگشته چو سر در سرِ زلفت کردم
دست من گیر و مرا بیسر و سامان مگذار
من که از پسته و بادامِ تو دورم باری
دست بیگانه بدان سیب زنخدان مگذار
باغبان را اگر از غیرت بلبل خبر است
گو دگر بار صبا را به گلستان مگذار
من که با زلف چو چوگان تو گویی نزدم
بیش از این گوی دلم در خمِ چوگان مگذار
خواجو ار خلوت دل منزل یار است تو را
عام را گرد سراپردهٔ سلطان مگذار
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.