راز سخن

شمارهٔ ۱۷۳

گل اندامی که گلگون می دواند

گل اندامی که گلگون می دواند
بدان نازک تنی چون می دواند
بگاه جلوه از چابک سواری
فرس بر شاه گردون می دواند
مگر خونم بخواهد ریخت امشب
که بر عزم شبیخون می دواند
چو گلگون سرشکم مردم چشم
زراه دیده بیرون می دواند
چنانش گرم رو بینم که چون آب
دمادم تا بجیحون می دواند
برو در خواهد آمد خون چشمم
بدین گرمی که گلگون می دواند
سپهرم در پی خورشید رویان
بگرد ربع مسکون می دواند
چنین کز چشم خواجو می رود اشک
عجب نبود گرش خون می دواند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.