شمارهٔ ۱۶۶
عجب از قافله دارم که بدر می نشود
عجب از قافله دارم که بدر می نشود
تا زخون دل من مرحله تر می نشود
خاطرم در پی او می رود از هر طرفی
گرچه از خاطر من هیچ بدر می نشود
آنچنان در دل و چشمم متصور شده است
کز برم رفت و هنوزم ز نظر می نشود
دست دادیم ببند تو و تسلیم شدیم
چاره ئی نیست چو دستم بتو در می نشود
صید را قید چه حاجت که گرفتار غمت
گر بتیغش بزنی جای دگر می نشود
هر شب از ناله من مرغ بافغان آید
وین عجب تر که ترا هیچ خبر می نشود
عاقبت در سر کار تو کنم جان عزیز
چکنم بیتو مرا کار بسر می نشود
روز عمرم ز پی وصل تو شب شد هیهات
وین شب هجر تو گوئی که سحر می نشود
کاروان گر بسفر می رود از منزل دوست
دل برگشته ی خواجو بسفر می نشود
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.