راز سخن

شمارهٔ ۵۰

ترا که نرگس مخمور و زلف مهپوشست

ترا که نرگس مخمور و زلف مهپوشست
وفا و عهد قدیمت مگر فراموشست
ز شور زلف تو دوشم شبی دراز گذشت
اگرچه زلف سیاهت زیادت از دوشست
بقصد خون دل من کمان ابرو را
کشیده چشم تو پیوسته تا بنا گوشست
ز تیر غمزه ی عاشق کش تو ایمن نیست
وگرنه هندوی زلفت چرا زره پوشست
کنار سبزه ی سیراب و طرف جوی مجوی
ترا که سبزه بر اطراف چشمه ی نوشست
چگونه گوش توان کرد پند صاحب هوش
مرا که قول مغنّی هنوز در گوشست
حدیث حسن بهاران ز هوشیاران پرس
چرا که بلبل بیچاره مست و مدهوشست
زبان سوسن آزاد بین که هست دراز
ولیک برخی آزاده ئی که خاموشست
دو چشم آهوی شیر افکنش نگر خواجو
که همچو بخت تو در عین خواب خرگوشست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.