راز سخن

بخش ۲۱ - بی‌تابی کردن سام نریمان از حرمان پریدخت

به ناکام بر پشت جرمه نشست

به ناکام بر پشت جرمه نشست
به خون جگر شست از خویش دست
به سرو خرامان برآورد خم
زده بر فلک ز آتش دل علم
رخ آورد در دم سوی نیمروز
همی تاخت از صبح تا نیمروز
نه راهی بدید و نه رهبر به دست
نه دل برقرار و نه دلبر به دست
در اندیشه کایا چه پیش آیدم
اگر جان برآید کنون شایدم
شب فرقتش چون به پایان برم
ز دریای عشقش کجا جان برم
زمانه به هر صورتم خون خورد
ازین صورتم تا چه نقش آورد
سر ار درنیارد پری پیکرم
ندانم چه آرد قضا بر سرم
ازینم چه گویند اهل شناخت
که نقش رخش دید و جان را بباخت
چرا جان نکردم همان دم نثار
که بستم دل خسته در زلف یار
برین گونه می‌گفت و خون می‌گریست
چه گویم در آن لحظه چون می‌گریست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.