شمارهٔ ۲۵۷
الهی دوستدار از زبان خاموش است ولی حالش همه زبان است، وگر جان در سر دوستی کرد شاید، که دوست را بجای جان است غرق شده آب نه بیند که گرفتار آن است به روز چراغ نیفروزند که روز خود چراغ جهان است
الهی دوستدار از زبان خاموش است ولی حالش همه زبان است، وگر جان در سر دوستی کرد شاید، که دوست را بجای جان است غرق شده آب نه بیند که گرفتار آن است به روز چراغ نیفروزند که روز خود چراغ جهان است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.