راز سخن

شمارهٔ ۱۷۶

کریما دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم نیارم گفت که اینهمه چرا بهره من نه دست رسد مرا چاره من

کریما دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم نیارم گفت که اینهمه چرا بهره من نه دست رسد مرا چاره من
مرا تا باشد این درد نهانی
تو را جویم که درمانم تو دانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.