راز سخن

شمارهٔ ۱۱۰

خداوندا در آتش حیرت آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج طپش دیده نه دل الم داغ الهی پیوسته در گفت و گویم، تا واننمائی در جست و جویم، از بیقراری در میدان بیطاقتی می پویم، در میان کارم اما نمی پویم

خداوندا در آتش حیرت آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج طپش دیده نه دل الم داغ الهی پیوسته در گفت و گویم، تا واننمائی در جست و جویم، از بیقراری در میدان بیطاقتی می پویم، در میان کارم اما نمی پویم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.