راز سخن

شمارهٔ ۵۲

الهی در سرآب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم، در باطن خواهش در دریائی نشستم که آنرا کران نیست، بجان من دردیست که آنرا درمان نیست، دیده من بر چیزی آید که وصف آن بزبان نیست

الهی در سرآب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم، در باطن خواهش در دریائی نشستم که آنرا کران نیست، بجان من دردیست که آنرا درمان نیست، دیده من بر چیزی آید که وصف آن بزبان نیست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.