شمارهٔ ۱۴۱
گر به شروانم اهل دل میماند
گر به شروانم اهل دل میماند
در ضمیرم سفر نمیآمد
ور به تبریزم آب رخ میبود
ارمنم آبخور نمیآمد
ور به ارمن دو جنس میدیدم
دل به جای دگر نمیآمد
هرچه میکردم آسمان با من
از در مهر در نمیآمد
هرچه میتاختم به راه امید
طالعم راهبر نمیآمد
خون همی شد ز آرزو جگرم
و آرزوی جگر نمیآمد
آرزو بود در حجاب عدم
به تمنا به در نمیآمد
همتی نیز داشتم که مرا
دو جهان در نظر نمیآمد
بیش بیش آرزو که بود مرا
با کم کم به سر نمیآمد
آب روزی ز چشمهٔ هر روز
یک دو دم بیشتر نمیآمد
دل نمیداشت برگ خشک آخر
وز جهان بوی تر نمیآمد
ترک بیشی بگفتم از پی آنک
کشت دولت به بر نمیآمد
آنچه آمد مرا نمیبایست
و آنچه بایست بر نمیآمد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.