شمارهٔ ۷۶ - در مدح شروان شاه
شاها معظّما ملکُالشّرق خسروا
شاها معظّما ملکُالشّرق خسروا
تو حیدری و حرزِ کیان ذوالفقارِ توست
شروان که زندهکردهٔ شمشیرِ توست و بس
شمشیروار در کفِ دریاشعارِ توست
بحری به تیغ و شخصِ نهنگان غریقِ توست
کوهی به گرز و جانِ پلنگان شکارِ توست
تو تاجبخشِ جمعِ سلاطین و همچو من
سلطانِ تاجدارِ فلک طوقدارِ توست
از آسمانِ خاطر و بحرِ ضمیرِ من
دُرِّ دَری و کوکبِ دری نثارِ توست
از دهر خاطرِ فضلا را مخاطره است
خاقانی از مخاطره در زینهارِ توست
از بس کرم که دست و زبانِ تو کردهاند
دستم ثنانویس و زبان سِحر کارِ توست
وز بس که گوشِ من ز زبانت لطف شنود
گوشم خزینهخانهٔ گوهرنگارِ توست
آوازِ الغریق به گردون رسید از آنک
جانم غریقِ همّتِ گردونسوارِ توست
آهنگِ دستبوسِ تو دارم ولی ز شرم
لرزان تنم چو رایتِ خورشیدوارِ توست
خواهم که چشم برکُنم و سر برآورم
امّا چه سود چشم و سرم شرمسارِ توست
چون چشم برکنم؟ که سرم زیرِ پای توست
چون سر برآورم؟ که سرم زیر بارِ توست
شروان به روزگارِ تو امّیدوار باد
کاقبالِ روزگار هم از روزگارِ توست
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.