راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۶۳

ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایم

ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایم
کاندر طریق عشق تو گرم اوفتاده‌ایم
ما رطل‌های درد تو زان در کشیده‌ایم
کز رمزهای درد تو سری گشاده‌ایم
گفتی که دل بداده و فارغ نشسته‌ای
اینک برای دادن جان ایستاده‌ایم
ما آستین ناز تو از دست کی دهیم
چون دامن نیاز به دست تو داده‌ایم
تا هم‌قدم شدیم سگ پاسبانت را
از فرق فرقدین قدم برنهاده‌ایم
کس را چه دست بر ما گر عاشق توایم
مولای کس نه‌ایم که آزاد زاده‌ایم
ما هم به باده همدم خاقانیم و بس
کو راه باده‌خانه که جویای باده‌ایم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.