راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۶۸

آنچه عشق دوست با من می‌کند

آنچه عشق دوست با من می‌کند
والله ار دشمن به دشمن می‌کند
خرمن ایام من با داغ اوست
او به آتش قصد خرمن می‌کند
این دل سرگشته همچون لولیان
باز دیگر جای مسکن می‌کند
همچو مرغی از بر من می‌پرد
نزد بدعهدی نشیمن می‌کند
می‌برد با گرگ در صحرا گله
با شبان در خانه شیون می‌کند
پیش من از عشق بر سر می‌زند
در پی اندر پی، پی من می‌کند
آه از این دل کز سر گردن‌کشی
خود خاقانی به گردن می‌کند

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.