راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۵۰

عقل ز دست غمت دست به سر می‌رود

عقل ز دست غمت دست به سر می‌رود
بر سر کوی تو باد هم به خطر می‌رود
در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در
عافیت از راه بم زود بدر می‌رود
از تو به جان و دلی مشتریم وصل را
راضیم ار زین قدر بیع به سر می‌رود
گرچه من اینجا حدیث از سر جان می‌کنم
نزد تو آنجا سخن از سر و زر می‌رود
جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک
شعر به وصف توام چون زر تر می‌رود
نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو
حال چو خاقانیی زیر و زبر می‌رود

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.