راز سخن

شمارهٔ ۶۹ - و له ایضا

تا کی من سرگردان در عشق تو درمانم؟

تا کی من سرگردان در عشق تو درمانم؟
ای عشق تو در جانم، وی درد تو درمانم!‏
خواهم که به کام دل در پیش تو بنشینم
خواهم که مراد جان از لعل تو بِستانم
از تیغ تو مجروحم گر خود چو سیاووشم
وز دست تو افتادم گر رستم دستانم
از سینهٔ چون سیمت وز دیدهٔ شوخ تو
با سینهٔ بریانم، با دیدهٔ گریانم
بر پیش طبیب دل افتاده و رنجورم
درمان دل مسکین ای خواجه نمی‌دانم
من روی تو می‌جویم من ماه نمی‌بینم
من وصل تو می‌خواهم من قصه نمی‌خوانم
در کوی وفاداران چون حیدر بی‌سامان
گر خون دلم ریزی، بادا به فدا جانم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.