راز سخن

بخش ۲۰ - آشتی کردن روز با شب و مدح شاه

روز چون شب به عذر سر بنهاد

روز چون شب به عذر سر بنهاد
او هم افگند شیوه‌ای بنیاد
گفت: «هستی تو یار دیرینه
محرم روزگار دیرینه
سخنی بود در میان قایم
من و تو هر دو مدعی دایم
به نهایت رسید و غایت کار
کردی اقرار بعد چند انکار
پس به انصاف مستحق گشتی
چون سپردی به حق مُحِق گشتی
دوستار توام چرا دانی
که به روز عدوی شه مانی
نسبتی باشدت به روی سیاه
با سواد خط مبارک شاه
سر گیسوی ست پرچم او
که شبی دیگر است بر خم او
کله پرچمش چو باز شود
راست چون زلف تو دراز شود
رنگ انگور مطبخی داری
لاجرم دست و دل سخی داری
کار ما نیست جز دعاگویی
بندگی کردن و رضاجویی
دست بردار و گو به صدق آمین
ایزدت حافظ و نصیر و معین»

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.