راز سخن

شمارهٔ ۷۰

جل صبح خمیر خاک آدم که سرشت

جل صبح خمیر خاک آدم که سرشت
زان قوم نیم که ترسم از دوزخ زشت
بیهوده چه غم خورم که معلومم نیست
تا بر سر من در ازل ایزد چه نوشت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.