راز سخن

بخش ۴۱ - عروج و الهام

به اوقات دیگر دل مستِ من

به اوقات دیگر دل مستِ من
عنان بستدی مطلق از دستِ من
چو از عالم تن برون رفتمی
چو مجنون به نجدِ جنون رفتمی
شدی باز فکرم سوی سدره باز
نشستی بر ایوانِ کیوانِ راز
چو از آشیان رفته باز آمدی
چو گنجینه مجموع راز آمدی
بکاویدمی چشمهٔ وجد و حال
روان گشتی از چشمه آبِ زلال
به الماس اندیشه دُر سفتمی
ز سرِّ ملایک سخن گفتمی
ز بالا فرود آمدندی سروش
که برخوان و بنیوش بی چشم و گوش
به هر حرف کاوردمی در بیان
هزارش معمّا بُدی در میان
به لوح آن گهی باز گفتی قلم
نزاری بر اوراق کردی رقم
اگر ازهر و مزهر آری به دست
شود روشنت تا برین گونه هست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.