راز سخن

شمارهٔ ۱۳۳۶

زان خوشه نغوله که آونگ می کنی

زان خوشه نغوله که آونگ می کنی
بل زان دو فتنه این همه نیرنگ می کنی
هر روز بامداد به عمدا بر آفتاب
نقشی دگر به شعبده ی رنگ می کنی
تا نیلِ حُسن بر ورقِ ماه میکشی
هم چون نهنگ سویِ دل آهنگ می کنی
پیشانیِ فراخ گره می زنی به حسن
بر چشم ما فراخ جهان تنگ می کنی
خوبان خضاب دست به حنّا کنند و تو
سر پنجه بلور به خون رنگ می کنی
در آتشم چو بوته عمدا همی بری
بازم چو زر به تجربه بر سنگ می کنی
یک بار با نزاری بی چاره صلح کن
با زینهار خواه چرا جنگ می کنی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.