راز سخن

شمارهٔ ۱۳۲۱

پیری‌ست مرا چو نو جوانی

پیری‌ست مرا چو نو جوانی
در عالمِ عشق مهربانی
از غایتِ شوق هر زمانی
از جانبِ دوست ترجمانی
چون بر گویم که کیست آری
ماییم و محبتِ فلانی
کس نشناسد فلانِ ما را
نابرده ز ما به او نشانی
او ساکنِ خلوتِ خرابات
ماییم و سری و آستانی
ما سَتر به پیش برگرفتیم
تا کس نبرد به ما گمانی
خود پُر شده بود تا بدیدیم
از سَترِ صلاحِ ما جهانی
آری چه کنیم بر نزاری
ناگاه برفت امتحانی
بر شارعِ چارسویِ عشقم
خلقی به نظاره هر زمانی
از قصه ی ما چو باز دیدی
جایی نه که نیست داستانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.