راز سخن

شمارهٔ ۱۲۸۶

یاد آن شب ها که در خلوت به روز آوردمی

یاد آن شب ها که در خلوت به روز آوردمی
تا طلوع مهر با آن مهربان می خوردمی
می ز دست رشک خورشید فلک نوشیدمی
بر جمال راحت جان روح می پروردمی
می کشد صد بار نومیدی مرا هر ساعتی
کاش کی یک روی گشتی کاریا یک دردمی
دشمنم هم عاقبت آواره کرد از کوی دوست
کاش چون سرگشته ام در کوی او می گردمی
کاش طوفانی برآید تا مرا آن جا برد
خاک کویش بودمی بر آستانش گردمی
هر زمان از دل نیاوردی بلایی بر سرم
گر نزاری را ز خود چندین نمی آزردمی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.